حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

مهمونی خدا

  الله هم صلا آل محمد صلوات به سبک ناز دونه ی ما سلام دخمل نازم همین طور که قبلا هم گفتم ما چند روز مانده به ماه رمضان اومدیم اردکان و همچنان هم اردکان هستیم. شما تو این مدت خیلی زبون درآوردی قربون اون زبون شیرینت برم که میای بهم میگی مامان عزیزم دوست دارم... اینقدر ذوق میکنم که نفس کشیدن یادم میره دیگه تقریبا همه کلمات رو میگی اما بعضی حرفاشو جابه جا میگی. سیداحمد = سِ مَمَد       عاطفه = عاطسه      محمد مهدی = مِ مِدی سیدصادق = سِ تادِ    حدیثه سادات = حَسَه سادات   حسینی پور = میسی موگو دیگه ...
30 مرداد 1393

زندگی منی !!

زندگی یعنی همین امروز همین حالا یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا زندگی یعنی نگاه تو کوک کردن قلبم با صدای تو دل دادن به آهنگ دل پاکت   خداوندا سپاس به خاطر این همه خوشبختی ، به خاطر اینکه فرشته ی نازنینی چون حدیثه کوچولو بهم دادی باورم نمیشه تو همون نی نی کوچولوی منی که انتظارت را می کشیدم حالا داری بغلم میکنی ، تمام کارهام رو تکرار میکنی ، برام دلبری میکنی ، شیرین زبونی میکنی ، بوسم میکنی و میگی دوست دارم و به همه میگی این مامان منه.... عزیزم تو هم تمام زندگی منی..!! وقتی منو تو آغوشت میگیری دستاتو دور گردنم حلقه میکنی و محکم فشار میدی و یه بوس محکم میکنی و میگی مامان منه اونقدر...
23 مرداد 1393

دلم خیلی گرفته

  شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟ آن یکی می گوید: شاید این رفع بلاست!!!! دل من سخت شکست، هیچ کس هیچ نگفت، غصه ام را نشنید. از خودم می پرسم ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود؟؟!     سلام تنها بهونه ی زندگیم . عزیزم .   بیشتر وقتا میام و به وبلاگت سر می زنم ولی برات پست نمیزارم خیلی حال روحیم خوب نیست انشاالله بعدا برات جبران می کنم. فقط بهت بگم که ماه رمضون اومدیم اردکان و مثل پارسال خونه نناجی رو گرفتیم و مستقل هستیم. خیلی هم زبون در آوردی و حرفای شیرین شیرین میزنی. ...
2 مرداد 1393
1